رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

رادمهر گل پسر مامان و بابا

روز تولد جوجه کوچولو

1391/7/4 10:48
نویسنده : مامان مهناز
725 بازدید
اشتراک گذاری

٢/٦/٩١ بود که واسه آخرین بار رفتم دکتر تا وقت زایمانم رو بده. تاریخ زایمانم شد ٧ شهریور.(عکس سونو رو هم بیمارستان ازم گرفت) کلی از کارام رو گذاشته بودم واسه شنبه و یکشنبه.یه سری خرید و آتلیه و آرایشگاه و ......

 

 

 

روز ٤ شهریور بود ساعت ١٩ که کیسه آبم پاره شد و من،مامان جون،خاله ساناز و عمو احسان راهی بیمارستان شدیم. اما وای چه اتفاق وحشتناکی تصادف شده بود حدودا ٥ کیلومتری ترافیک بود. بالاخره یه کم ترافیک روون شد و راه افتادیم وای خدای من دردسر ،پشت درد سر توی سربالایی ماشین خاموش بود همه ترسیده بودیم مخصوصا خاله ساناز. خودم از همه کمتر استرس داشتم، دلم خیلی قرص بود.دقیقا همون جایی که تصادف شده بود ماشین خاموش شد واسه همین ماشین پلیس هم اونجا بود. عمو احسان به کمک چند نفر ماشین رو کنار جاده کشید و به پلیس ها گفت که ما زائو باهامونه آقا پلیس هم من و مامان جون رو با خودشون بردن.گوشی مامان جون هم خاموش شده بود و مجبور شدیم با گوشی آقا پلیسه زنگ بزنیم به دایی رضا.آخه من همش میگفتم دوربینم رو واسم بیارین من تا دوربین نباشه اتاق عمل نمیرمنیشخند.

خلاصه پلیسا به اورژانس زنگ زدن و آمبولانس اومد و سوار شدیم. بابا رسول هم حسابی ترسیده بود و داشت توی بیمارستان کارا رو انجام میداد.بابا رسول هم زنگ زده بود به دایی رضا و شماره آقا پلیس رو گرفته بود وبهش زنگ زده بود که اونم گفته بود اعزام شده بیمارستان بابا رسول هم زنگ میزنه اورژانس که اونا هم بیسیم میزنن و میگن که داریم میرسیم بیمارستان و بابا رسول یه کم خیالش راحت میشه. توی آمبولانس اینقدر میخندیدم که بهیار میگفت تو واقعا درد داری؟ منم گفتم آره ولی خب چکار کنم خندم میگیره خیلی هیجان انگیز شده.

ني ني شكلك

خلاصه رسیدیم بیمارستان و بعد از انجام کارای اولیهو خداحافظی از بابا رسول، مامان جون ها،خاله ساناز ودایی رضا ساعت ٢٢:٣٠ رفتم اتاق عمل.وای توی اتاق عمل کلی استرس داشتم همش میگفتم مواظب بچم باشید اتاق عمل فضای یخی داره البته من قبلا ٢ بار هم  عمل شده بودم اما هیچ وقت اینقدر استرس نداشتم آخرین چیزی که از اتاق عمل یادم میاد اینه که دکتر بیهوشی داشت باهام حرف میزد که قبلا کدوم دکتر عملت کرده و... همون موقع نگاه ساعت کردم که ٢٣ بود و بیهوش شدم.....

وقتی داشتم به هوش میومدم بدترین لحظه زندگیم بود چشمام باز نمیشد درد وحشتناکی داشتم پرستارها مدام صدام میزدند و میگفتن پاشو برو روی اون تخت وای اصلا نمیفهمیدن که چقدر درد دارم منم میگفتم بچم سالمه اونا هم میگفتن آره. ٢باره و ٣ باره میپرسیدم بچم سالمه اونا هم این بار عصبی شده بودن و میگفتن آره سالمه حالا بلند شو منم میگفتم نمیتونم خیلی درد دارم اونا هم میگفتن خودت رو بلند کن و برو روی تخت، خدای من چه درد وحشتناکی داشتم بالاخره با هر سختی و  درد زیادی که بود بلند شدم و اونا هم من رو داشتن به بخش منتقل میکردن و منم فقط رسول رو صدا میکردم هنوزم چشمام بسته بود به بابا رسول میگفتم رادمهر سالمه، حالش خوبه بابایی هم میگفت آره خیلی هم نازه. وای وقتی تو رو نشونم دادن نمیدونی چه حسی داشتم بهترین لذت دنیا بود خیلی لحظه قشنگی بود فدات بشم کوچولوی من.بووووووووووووس

عزیزم شب تولدت بهترین روز زندگی منه . پسر خوشکلم شب اول دوتاییمون بیخواب بودیم و چشم توی چشم هم دوخته بودیم. خیلی نازی مامانی.

اصلا هم شیر نمیخوردی مگه گرسنه نبودی خوشکل مامان؟

رادمهر خوشکلم

 با وزن ٣٣٠٠شکلک های محدثه

قد  ٥٦

دور سر ٣٦

ساعت ٢٣:١٠ در بیمارستان MRI متولد شد قدمت مبارک مامانی به زندگی ما خوش اومدی گلم

.5/6/91

عزیزم شب اول ٢ تامون بی خواب شده بودیم و به همدیگه چشم دوخته بودیم. خیلی واسم جالب بود که همش من رو نگاه میکردی.خیلی خیلی دوست دارم زندگی من.

این عکست مربوط میشه به روز اولی که اومدیم خونه 5/6/91

فرداش واست یه بع بعی قربونی کردیم تا ازت رفع بلا بشه اینم خونش روی پیشونیت. ببخشید دیگه  بابایی این کار رو کرد. بعدش هم بابا جون توی گوشت اذان گفت و اسم دینیت هم امیر رضا گذاشتیم.

6/6/91

دورت بگردم روز سوم یعنی سه شنبه شب هم نافت افتاد قربونت برم که اینقدر خوش گوشتی یه ماچ گندههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههماچ٧/٦/٩١

 

عزیزم اینجا برده بودیمت واسه غربالگری حسابی خواب بودی و بیدار هم نشدی فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتت پسر آرومم

8/6/91

 قربونت برم مامانی من پیشتم،جایی نمیرم که اینقدر مانتوم رو محکم گرفتی٨/٦/٩١

اینم یه خنده و زبونک ناز و خوشکل واسه بابا رسول که خیلی خیلی عاشقته

٨/٦/٩١

 

الهی بمیرم واست مامانی عصرش بردیمت که ختنت کنیم اما دکتر گفت زردیت بالاست و باید بستری بشی. زردیت ١٥.٥ بود.600 گرم هم از وزنت کم شده بود.همون موقع بردیمت بیمارستان کوثر و ٢ روز اونجا بستری شدی.

٩/٦/٩١

پر پر شم واست نفسم

٩/٦/٩١

٩/٦/٩١

چون اجازه نمیدادن بابایی بیاد پیشت،تو رو میبردیم پیش بابا رسول. یه پتو هم محکم میپیچیدم دورت تا سرما نخوری گلم.

 9/6/91

موهای فشنشوووووووووووووووووو

                                                          ١٠/٦/٩١

 

روز جمعه قرار بود ازت آزمایش بگیرن که ببینن مرخص میشی یا نه منم فقط دعا میکردم. خدا رو شکر زردیت اومده بود پایین و 8 شده بود و وزنت 2950 و مرخص شدی.

                                       ١٠/٦/٩١

فکر کنم خودت هم داشتی دعا میکردی

10/6/91

تا کلی وقت هم بابارسول بهت میگفت جوجه بابا.

وقتی اومدیم خونه ،خاله آزاده هم از مشهد اومده بود بعد هم ناخنات رو واست گرفت و به بدنت عدس زدیم تا زردیت پایین بیاد،بعد هم حمومت کرد،آخه گفته بود حمومش نکنید تا من بیام و بوش کنم. آخه نی نی ها قبل از حموم یه بوی خیلی خوبی میدن

10/6/91

خاله قزیییییییییییییییییییییییییییییی

10/6/91

واسه حموم کردنت یه خورده گریه کردی

10/6/91

اما بعدش ساکت شدی فدات شم

١٠/٦/٩١

اینم یه خواب نااااااااااااااااااااااااااز

١٢/٦/٩١

درد و بلات به جونم. چند روز بعد که دوباره حمومت کردیم بدنت پر از دونه های قرمز شد و بردیمت دکتر و گفت زردیت شده ١٤.٥. و توی خونه واست مهتابی گذاشتیم.

 ١٤/٦/٩١

 اینم اولین عکست وقتی که رفتیم خونه خودمون

١٥/٦/٩١

خونه خودمون گذاشتیمت زیر مهتابی ولی انگار اینجا رو با کنار دریا اشتباه گرفتی آخه خیلی داری کیف میکنی

١٥/٦/٩١

رادمهر کادو پیچی شده

 ٤/٧/٩١

٤/٧/٩١

تا ١ ماه هم چشمات قی میکرد و بهم میچسبید کاهی اصلا چشمات باز نمیشد اما خب خدا رو شکر با پماد و قطره چشم خوب خوب شدی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)